مانیفستی برای پروبلماتیکا

اول. هر مانیفستی احتمالاً با این سودا نوشته می‎­شود که خود را از گذشته آزاد کند و در دل اکنون راهی به آینده بگشاید. به این معنا، هر مانیفستی به اتکای نیروهای تازه­‎ای که از درون تاریخِ اکنون احضار می­‎کند می‎­رود تا خطوط جدیدی ترسیم کند و امید تازه‎­ای بپروراند و به شورمندی‎­های نوظهوری دامن بزند. این اما نمی‎­تواند به معنای نفی تام و تمام گذشته باشد. نه صرفاً به این دلیل که گذشته با همه‎­ی تعین­‎هایش بی‎­وقفه از پی می‎­آید و مُهر خود را بر اکنون می­‎کوبد و رد خود را بر آن باقی می­‎گذارد بلکه، از این بیش، بدین خاطر که گذشته عوض آنکه باری باشد که بر دوش اکنون سنگینی می‎­کند، عوض آنکه شر شومی باشد که می‎­باید از آن خلاص شد، تاریخی است که باید نسبت خود را با آن روشن کرد. و این «نسبت‎­داشتنِ با گذشته» مستلزم چیزی کمتر از بازخواندنِ راه‎­های رفته و نرفته‎­ی تاریخی نیست، به چیزی کمتر از بازنگریستن در شکست‎­ها و کامیابی‎­ها حُکم نمی‎­کند و سودای چیزی کمتر از نجات وعده‎­ها و امیدهای گذشته را ندارد، اگر اساساً امید و وعده‎­ای در کار بوده باشد. به این معنا، متفاوت‎­شدنِ اکنون و گشودن افق‎­های آینده از خلال بازتعریف نسبتِ «ما» سوژه­‎های تاریخی با گذشته ممکن می‎­شود و از مجرای آن می‎­گذرد. و در این میان فاصله­‎گذاری­‎ها همان‎قدر موضوعیت دارد که تداوم­‎بخشیدن­‎ها و رد و نفی همان‎قدر ضروری است که تأیید و ایجاب.

دوم. پروبلماتیکا سودای آغازیدن دارد اما آغازکردن همواره آغازیدن از میانه­‎ی چیزهاست. باید از شر این توهم خلاص شد که آفرینشِ امر نو به خلق از دلِ هیچ (creation ex nihilo) می­‎ماند. ما نه درون خلأ که درون تاریخ دست به عمل می‎­زنیم، و این یعنی سروکار داشتن با فُرم‎­ها و تعین‎­ها و تجربه‎­ها. امر نو بیش از آنکه از خلال تولید امر پیشتر ناموجود حاصل شود نتیجه‎­ی سرهم‎­بندی متفاوت همان داشته‎­های قدیمی است، محصول برقراری نسبتی تازه میان همان چیزهایی است که از قبل کم‎­وبیش در دست بوده‎­اند. با این وصف تا جایی که به پروبلماتیکا مربوط می‎­شود قرار است خیلی از کارهای گذشته بازیابی شوند، بسیاری از راه‎­های طی­‎شده تداوم یابند و خیلی از امورِ پیشتر انجام‎­گرفته تکرار شوند، منتها به واسطه‎­ی مفصل­‎بندی­‎ای متفاوت از گذشته. مسئله بر سر رفع (aufhebung) گذشته است نه بر سر نفی انتزاعی یا تأیید سرخوشانه‎­ی آن.

سوم. در میان جریان‎­های فکری ایران دست­‎کم می‎­توان رد سه جریان مشخص را دنبال کرد که داعیه‎­ی مشخصی در قبال مسأله‎­ی تفکر دارند: بومی‎­اندیشان، ترجمه‎­باوران، امتناع‎­گرایان. کم‎وبیش با دعاوی هر یک از این سه جریان آشناییم: بومی‎­اندیشان با مفروض‎­گرفتن تقابلی ریشه­‎ای و شکافی عبورناپذیر میان خود و «دیگری»ای که عموماً ذیل کلیتی به نام «غرب» چهره­‎پردازی می‎­شود به استخراج دانش از گنجینه‎­ی معارف و سنت­‎های «خود» باور دارند. برای گفتار بومی‎­اندیش تفکر تنها می‎­تواند در متن مواجهه‎­ی چندباره با امر آشنا اتفاق بیافتد و تنها در نسبت با امر همواره حاضر که همیشه در همین حوالی سکنی داشته و انتظار می­‎کشیده است تا کشف، بازفعال یا احیا شود وجود داشته باشد. به باور بومی­‎اندیشان پاسخ همه‎­ی پرسش‎­ها، حتی آنها که هنوز پرسیده نشده­‎اند، پیشاپیش در متن چیزی چون سنت یا فرهنگ داده شده­ است و تنها کاری که باید کرد بازیابی این پاسخ­‎های بعضاً فراموش‎­شده و گردوغبارگرفته است. برای بومی­‎اندیشی رودررویی با «دیگری» در همۀ سطوح و سویه­‎ها که باشد اساساً یک تهدید است، به این دلیل ساده که همواره متضمن این خطر هولناک است که مرزهای هویتی «خود» را مخدوش کند و آرامش مألوف­اش را برهم­‎بزند. ترجمه‎­باور اما شیفته­‎ی گفتار «دیگری» است. برای او تفکر به نوعی همان ترجمه است یا، به تعبیر بهتر، جز از مجرای ترجمه‎­کردن ممکن نیست. او نه در گفتگوی با «دیگری» که اساساً درون جهان او فکر می‎­کند و از همین حیث مسائل­ و پرسش‎­هایش در واقع پرسش­‎ها و مسائلی است که «دیگری» پیش گذاشته است. ترجمه­‎باور به خیال این‎که با امر جهان‎شمول سروکار دارد و همواره دارد در امر کلی مشارکت می­‎کند پیشاپیش خود را از مواجهه با «امر خاص»، با امر تاریخی معاف کرده است. او در زیست­‎جهان خود همچون یک غریبه زندگی می­‎کند و با میراث، فراداده‎­ها، تنش‎­ها، فقدان‎­ها و امکان­‎های آن بیگانه است. او چنان با کلام «دیگری» هم­آوا شده است که دیگر صدایی از آنِ خود ندارد و از همین رو قادر نیست زندگی‎­اش را روایت کند، از آن مسئله بسازد و بدان فکر کند. گفتار امتناع‎­گرایی مسیر بالکل متفاوتی را دنبال می‎­کند. به باور امتناع­‎باور اساساً تفکر یا به دلیل یک‎جور «خلق و خو»ی خاص یا به واسطه‎­ی «انسداد در سنت» مدت‎هاست که «برای ما» ناممکن شده است. در این میان تنها کاری که از تفکر برمی­‎آید آن است که به گونه­‎ای پارادوکسیکال به شرایط امتناع خود فکر کند. امتنا‎‎ع‎باور یکسره در بند مفاهیم منفی است: انسداد، زوال، انحطاط. اساساً همینکه امتناع‎­گرایی درون سازمان مفهومی‎­ای می‎­اندیشد که یکسره دلبسته‎­ی بن‎­بست‎­ها و ناممکنی‎­ها است آن را از فکرکردن به فراروی‎­ها و زایش‎­ها و امکان­‎ها ناتوان ساخته است، چنانکه هیچ ردی از نیروهای ایجابی که به شادی و به امیدی مبارزه­‎جویانه­ برای فراسوروندگی ارجاع بدهند در کار نیست. امتناع‎­گرا، در عوض، غمزده است و رمقی برای آینده ندارد. اگر بومی‎­اندیش خودشیفته است و ساده­‎انگارانه دلش را به «آنچه خود داشت» خوش می­‎کند و دل در گرو مخزن پُر و پیمانِ دانش‎­های فرهنگی و تاریخیِ جهانش دارد، امتناع­‎گرا یک مازوخیست دوآتشه است که به چیزی کمتر از اعلام زوال تاریخیِ «ما ایرانیان» راضی نمی­‎شود. ترجمه‎­باور اما یک اقتدارطلب دیگرآیین است که تنها در سایه­‎ی امن «دیگری» آرام می­‎گیرد.

گفتار پروبلماتیک و فیگور پروبلماتیسین اما با هر سه‎­ی این جریان‎­ها فاصله­‎گذاری اکید دارد: تفکر از خلال مواجهه با مسئله­‎ها پیش می‎­رود و خود، اساساً، چیزی جز فرایند مسئله­‎سازی و صورت­بندی و بازصورت­بندی مسائل نیست. اما یک مسئله چیست؟ چیزی چون بحرانی در دل یک وضعیت، آشوبی بزرگ یا کوچک که نظم مستقر چیزها را برهم‎­می‎­زند، التهابی روی پوست، یک نقطه‎­ی کور، دقیقه‎­ای که نسبت‎­اش با گذشته و آینده گم شده است، یک زخم چرکینِ مزمن، یک خلأ یا یک فقدان که اجازه نمی‎­دهد کل در مقام یک تمامیت ساخته شود، وصله­‎ای ناجور در یک صف یا در یک نهاد یا در یک آپاراتوس یا در یک شهر، استثنایی بر قاعده، جزئی که کل را مختل کرده یا از آن بیرون گذارده شده یا به زور در آن ادغام شده است. اما مسئله­‎ها پیشاپیش وجود ندارند بلکه درون گفتارها و از خلال مبارزه­‎ها ساخته می­‎شوند. یک بیماری می­‎تواند یک مسئله بسازد که تفکر مجبور شود با آن رودرروگردد و بدان فکر کند. یک مرگ می­‎تواند یک مسئله بسازد، یک تصادف، یک انقلاب، یک شکست بد، یک فاجعه، یک ترجمه، یک شعر، یک فیلم، یک رمان، یک افغان، یک دگرباش، یک کارگر، یک اقلیت، یک جسد که دارد بالای چوبه‎­ی دار تاب می­‎خورد، یک کودک کار، یک زن، یک خبر، یک عکس، و هر چیز دیگری.

پروبلماتیکا به واسطه­‎ی مسئله‎­سازی از موضوعات و رودرویی با مسئله‎­هایی که ممکن است خاستگاهی بومی داشته باشند یا نداشته باشند، ترجمه باشند یا نباشند، و پرداختن بدان‎ها به نظر ممتنع برسد یا نرسد، از روی بومی­‎اندیشی، ترجمه­‎باوری و امتناع‎­گرایی می­‎پَرَد.

چهارم. مدت‎هاست که مناقشه‎­ای بی‎­پایان در جریان است بر سر اینکه چه چیز براستی مسئله‎­ی «ما» است و باید بدان پرداخت و چه چیز مسئله­‎ی «ما» نیست و باید از آن فاصله گرفت. شکل دیگر این مناقشه اما تعیین اولویت مسئله‎­هاست، اینکه کدام مسائل برای ما در اولویت‎­اند و پرداختن بدان‎ها عاجل‎­تر و ضروری­‎تر است و کدام مسئله‎­ها در سلسله­‎مراتب مسائل فرودست‎­ترند و از همین رو درنگ در آنها را باید به تعویق انداخت. پروبلماتیکا اما دل‎مشغول پرسشِ به تمامی دیگری است: چه می‎­شود که یک موضوع به مسئله بدل می‎­شود؟ به تعبیر دیگر، چگونه می­‎توان از این یا آن موضوع یک مسئله ساخت؟ با این اوصاف، همّ پروبلماتیکا بیش از آنکه تعیین مسئله‎­بودن یا نبودن این یا آن موضوع یا اولویت‎­بندی مسئله‎­ها باشد –  و گفتن ندارد که از هیچ‎یک از اینها در نهایت اجتناب نمی‎­توان کرد – بر سر مسئله‎­سازی است. هر موضوعی اساساً می‎­تواند به شرط آنکه درون آرایشی از نیروهای فعالِ میدان واقع شود و با این نیروها – یک نهاد، یک رسانه­، یک قدرت­، یک مردم، یک جمعیت – در نسبت قرار بگیرد به مسئله بدل شود. اما هیچ چیز به کسوت مسئله درنمی‎­آید مگر آنکه سازوکارهای پرسشگری و نقادی از آن آشنازدایی کرده و از آن یک «دشواره» ساخته باشند. به این معنا، مسئله­‎ساختن از چیزها تغییردادن نسبت آنهاست با چیزهای پیرامون­شان، خارج‎­کردن آنهاست از جایگاهی که تا پیش از این در سازمان طبیعی چیزها داشته‎­اند. و مسئله‎­شدن چیزها همان و دگرگون­‎شدن جهان، همان.