آیین‌هایِ تأسیسی

دانلود پی‌دی‌اف

مقدمه مترجم

قصدم این بود – یا نیتم!؟ آرزویم!؟- تا در مقام مترجم مقدمه­ ای هم‌­چندِ مقاله ترجمه­‌شده بنویسم و به قدر بضاعتم – حکایت مور و سلیمان! – توضیحاتی بیاورم در باب برخی مضامین مکرر اندیشه بوردیو، اشاراتی به علت معاصریت او و به­‌درد­بخوری و کارآمدی آثار و بویژه مفاهیم ابداعی­‌اش در فهم و تحلیل خود و جامعه «گریبان­‌گیرمان»، و گریزی به مسخ، اخته­‌شدگی و  «خنثی‌­سازی» او در عالم آکادمیک ما و تحویل تفاله­ای در هیات اندازه­گیری انواع «سرمایه»­ با پرسش­نامه­‌های ازپیش­‌آماده در قالب پایان‌­نامه‌­های «استادپسند» و مقالات «رزومه­‌ساز» و…. البته این بار هم، همچنان سنگ بزرگ علامت نزدن بود! و ماند تا…شاید وقتی دیگر.

بنابراین قناعت کردم به آوردن توضیحاتی گاه مبسوط در پانویس مقاله، و بعضا داخل کروشه، مگر روشنگرِ پاره­ای پیچیدگی­‌های متن یا دشوار‌‌ی‌­های سبک نگارش یا برخی مفاهیم و مضامین ابداعی نویسنده باشد و بسا که دستگیرِ خواننده عام یا نیمه­حرفه­ای، چنانکه او خود اواخر از برج عاج آکادمی به کوچه­‌بازار سخنرانی­ و مصاحبه و روزنامه رو آورد و کوشید به نشر و ترویج اندیشه‌­هایش برای مخاطبانی وسیع‌­تر؛ فرودستانی که بیش از همه در آثارش دغدغه آنها را داشت. (پیشنهاد می­‌کنم خواننده نسخه پی­‌دی­‌اف مقاله را بخواند چرا که توضیحات مترجم- اگر مفید باشند!- در پانویس هر صفحه آمده است و این، کارِ خواندن را آسان­تر می‌­کند.)

درست که بوردیو درخشان است و کارآمد اما – دست­کم در کتب و مقالات مکتوبِ آکادمیک خود، و نه مثلا در مصاحبه‌­ها و سخنرانی­‌ها و نیز کتبِ همه­‌فهمی که بعدها منتشر کرد- به همان اندازه دشوارنویس، بلکه بدنویس و بدخوان، است با سبک نگارشی خم‌­اندرپیچ و فاضل­‌مآب طوری که نمی­‌گذارد حتی پاراگرافی راحت و «جویده» از گلوی­مان پایین رود تا کجا نوبت به هضم و هاضمه رسد! بس­‌که اشاره و ارجاع به هر چیز و همه چیز، بس‌­که «بحر در کوزه» و حجم عظیم اطلاعات در بلوک­‌های متنوع دستوری، بس‌­که معترضه در معترضه و جمله در جمله در جمله­، بس­‌که عبارتی (phrase) در دل بندی (clause) که خود از بندی دیگر از جمله‌­ای که حکم معترضه دارد برای جمله اصلی؛ و این اجزاء جمله اصلی (کدام جمله!؟) است که همینطور منتظر مانده­اند تا همه این عبارات در عبارات، بند در بند، معترضه­ در معترضه و جمله­ در جمله‌­ها به جایی برسند و بعد به راه خود ادامه دهند تا رشته کلام گم نشود. با خواندن متن­‌هایی از این دست ناگزیری که مدام دست اجزاء، عبارات، بندها و جمله­‌ها، حتی افعال و صفات و قیود و ضمائر را بگیری و به مقصد برسانی؛ و بسا که اجزاء گم­‌شده یا به مقصدِ اشتباه رفته! این دقیق‌ترین تعبیری است که حالا از تجربه خواندن بوردیو به ذهنم می­‌رسد. و در کنار، و صدالبته فراتر از همه این­ها دیریابی و دشواریِ گاه‌­و­بی­گاهِ اندیشه و معنایِ پشت الفاظ است، کلامی که، در لفظ و معنا، قرار نیست «منعقد» شود. بوردیو (و البته هر متفکر اصیل دیگر) را گاه باید نجویده فرو داد و منتظر «نش‌خوار» ماند، در انتظار جذب نرم‌­نرم و تدریجی.

با این اوصاف، حساب و حکایت ترجمه چه می‌­شود؟ گشودن کلاف بی­‌سر­و­ته؟ شرح و بسط مداوم؟ تعبیر و تفسیر مکرر؟ پایبندی به نصِّ کتاب و مثلا حفظ ابهامات و حتی گاه بی­‌معنایی­‌های ظاهری؟ روان­‌سازی و ایضاح ابهامات گیرم که به ظنّ و گمان؟ رفع پیچیدگی‌­های سبک نگارش ولو با از دست رفتن سبک نگارشی نویسنده؟ دور نشدن از «طریق اعتدال» و توسل محافظه­‌کارانه به «راه میانه»؟… مترجم پاسخ صریحی به این پرسش­ها ندارد و صرفا کوشیده است در ترجمه کتاب «زبان و قدرت سمبلیک»، که مقاله حاضر یکی از مقالات آن است، در مقام عمل راه­کارهایی بیابد و تمهیداتی بیاندیشد، از این قبیل: حتی‌­الامکان سبک نگارشی نویسنده حفظ شود و علی­‌الخصوص جمله­‌های بلند- تا جایی که بشود-  به جملات خردتر تبدیل نشوند (شاید از نخستین نویسندگانی که اهمیت جملات بلند و جمله­‌پردازی این­چنینی را دریافت و نمونه­‌های موفقی از این دست به زبان فارسی هدیه کرد هوشنگ گلشیری بود) ؛ در عین حال حفظ سبک یا رعایت کوتاه و بلندی جملات ابداً به معنای رعایت ترتیب اجزای متن لاتین و تحمیل دستور زبان بیگانه به زبان فارسی و عملا بی­‌معنا کردن متن ترجمه نیست، هر چند گاه نه تنها لفظ که نحو زبان بیگانه زبان مادری را پربارتر می­‌کند و کرده است وقتی که بر این زبان «بنشیند» ؛ همیشه و همه جا مقید به رعایت علائم سجاوندی متن اصلی نبوده‌­ام. از مهمترین تغییرات وارد کردن علامت جمله معترضه -…- جهت تفکیک جمله اصلی از جملات دیگر و گم نشدن سررشته کلام است. خواننده می­تواند بار اول جمله را بدون در نظر گرفتن مطالب داخل معترضه بخواند و سپس برگردد و از نو کل جمله را بخواند. هر جا نویسنده خود از این علامت استفاده کرده اشاره شده که علامت معترضه از نویسنده است؛ و راه­کارهای دیگر… تا چه قبول افتد و که در نظر آید!

با این همه مترجم امید دارد که در این زمانه فلاکتِ هنوزوهمواره دانشگاه و اصحاب آکادمی و در عین حال گَل­وگشادی عرصه عمومی (بخصوص مجازی) و صاحبِ نظر یا کامنت شدن همگان، و رونق کسب پابلیک فیگورها و حتی سلبریتی‌­های «فرهنگی»، و وسواس و حتی الزام و تکلیف به «اتخاذ موضع» در قبال عالم و آدم، و عرض اندام سیاسی­‌کار و سیاسی‌­باز، و گرمی بازار ترجمه و نشر تازه‌­ترین نسخه آخرین مصاحبه «ژیژک و اَخَوان» در فلان سایت یا مجله، و کشف تازه­‌ترین «گاف‌­های!» سرمایه­‌داری جهانی، و یافتن چشم­‌بسته «رخنه­‌ها!» و به دنبال آن «راه رهایی!» ، و «امتناع جامعه!» و از این دست فرمایشات! و تولید این همه حرف!…هنوز باشند کسانی که مشتاقانه بخوانند و صبورانه بازبخوانند و متأملانه «نفهمند» و خرده­‌کاوانه در زیروبم متون «بپیچند» مگر- به دور از میدان‌­داری و گزاف­‌گویی- ابزاری بیابند جهت مشاهده ریزبینانه خود و جامعه خویش و درک جزییات «پیش‌­پاافتاده» به کمک نظریات و مفاهیم ابداعی بزرگانی چون بوردیو در مسیر پژوهیدن قدم به قدم و به قدر وُسع و رسیدن به نگاهی- اگر نه عالمانه- دست­کم پربصیرت. در گیرودار دعاوی مدعیان، دل­خوشم به عنایت خواننده جویایِ بی­‌مدعای پردغدغه – از هر دست- و خواندن و اظهار نظر او و امثال او در مورد زبان و کیفیت ترجمه این مقاله. تا آنجا که می­دانم این از معدود مقاله‌هایِ­ «مکتوب» و «آکادمیک» بوردیو است که به زبان فارسی منتشر می‌­شود و بنابراین در کنار دیگر مشکلات، مشکل فشرده­‌گویی و غموض –گاه بیش از اندازه- را هم یدک می‌­کشد. اظهار نظر شما ولو در یک خط یا پاراگراف راه­گشای من در بازنگری زبان ترجمه کل کتاب «زبان و قدرت سمبلیک است». منتظرم[۱].

 

 *** 

آیین‌های تاسیسی[۲]

به زن «محذوف» این دیار

و به یاد م………. ک……….

 

آرنولد ون گِنِپ[۳] به مدد تعبیر «آیین­‌های گذار» پدیده اجتماعیِ پراهمیتی را «نام­‌گذاری»، و فی­‌الواقع توصیف، می‌کند. گمان نمی­‌کنم خود او و کسانی چون ویکتور ترنر[۴]– که با پی­گیریِ نظریه او توصیفی روشن­‌تر و نظام­‌مندتر از مراحل و اشکال مناسک گذار به دست داده- توانسته باشند چندان گامی به پیش بردارند. گمانم برای طرح و بسط نظریه آیین‌های گذار می­باید پرسش‌هایی را پیش کشید که این نظریه مطرح نمی­کند، بویژه پرسش‌هایی در باب کارکرد اجتماعیِ مناسک گذار و نیز اهمیت اجتماعی حدومرزهایی که مناسک گذار امکان تخطی مجازوموجه[۵] از آنها را فراهم می­‌کند. می‌توان با عنایت به گذار زمان – فی المثل از کودکی به بزرگسالی- از خود پرسید که آیا این نظریه یکی از بنیادی­ترین آثار آیین‌­ها را از نظر پنهان نمی‌سازد؟ یعنی جداسازی کسانی که آن را از سر گذرانده­‌اند، نه از کسانی که هنوز نگذرانده‌­اند، بل از کسانی که به هیچ وجه از سر نخواهند گذراند، و به دنبال آن، تاسیس یا بناگذاری تمایزی سفت‌­و­سخت میان کسانی که موضوعیت یا مدخلیت در آیین دارند و کسانی که ندارند [و از دایره شمول آن خارج‌اند]. هم از این روست که من به جای آیین‌های گذار مایلم آن­ها را آیین‌­های قداست­‌بخشی[۶] یا آیین­‌های مشروعیت­‌بخشی، یا صاف و ساده، آیین‌­های تاسیسی[۷] [بنانهی] بنامم، آنجا که  معنای کنشی این واژه [تاسیس] را فی المثل در عباراتی چون institution d’un heritier [8]  (تعیین یا انتصاب وارث) لحاظ کنیم[۹]. جابجایی واژه­ای با واژه دیگر چه سود و ثمری دارد؟ می‌توانم از پوانکاره نقل کنم که  تعمیم‌های ریاضی را «هنر اطلاق نامی واحد به چیزهایی متکثر» می‌­خواند و نیز بر اهمیت بنیادی گزینش واژه‌­ها تاکید داشت، چنانکه اغلب می­‌گفت: در صورتی که زبان به خوبی انتخاب شده باشد آن وقت می­توان هر چه را که در مورد ابژه­‌ای معلوم ثابت شده، به کل انواع ابژه‌­های تازه تعمیم داد. تحلیلی که ارائه خواهم داد حاصل تعمیم نتایج مطالعه نحوه عملکرد مدارس نخبگان است.[a] می­‌کوشم با قبول میزانی از مخاطره [ناشی از تعمیم] ویژگی‌های ثابت این مناسک اجتماعی­­ را ذیل عنوان آیین‌­های تاسیسی فهم و آشکار کنم.

از تعبیر آیین‌های تاسیسی از آن رو مدد گرفتم تا نشان دهم که همه آیین‌ها متمایل‌اند که نوعی مرزکشی دلبخواهی را – به یمن ترویج نوعی کژفهمی[۱۰] [یا سوءتشخیصِ] ماهیت تصادفیِ [ مطلق هر گونه] حدومرز و نیز دعوت به تصدیق [همگانی] یا به­‌رسمیت‌­شناسی آن در مقام امری مشروع – قداست بخشیده یا مشروع شِمُراند[۱۱]. روی دیگر این سخن آن است که آیین‌ها متمایل‌اند تا تخطی تشریفاتی[۱۲]، یا همان تخطی مجازوموجه[۱۳] و در عین حال شگفت‌­انگیز، از حد و مرزهایی که برسازنده نظم اجتماعی و روانی است- و همین آیین‌ها متولی حفظ و حراست از آن به هر قیمتی هستند- را هم شامل شوند، همان­طور که در مناسک ازدواج مرز تفکیک جنسیتی [به شیوه­ای تشریفاتی] درنوردیده می‌شود.[۱۴] آیین­ها با برجسته‌­سازی [یا نشان­گذاری] تشریفاتیِ گذار از خط­ فاصلی که مقوم نوعی تقسیم‌­بندی یا تفکیک بنیانی در نظم اجتماعی است، توجه مشاهده­‌گر را به [خود] گذار [از خط فاصل] معطوف می­‌کنند (و تعبیر «مناسک گذار» هم از همین جا می­‌آید) حالیکه نکته اصلی نفس همین خط فاصل است. این خط­ فاصل فی الواقع چه چیزهایی را از هم منفک می­‌کند؟ پر واضح است که یک ماقبل را از یک مابعد. کودک ختنه ناشده را از کودک ختنه­‌شده یا حتی مجموعه کل کودکان ختنه‌­نشده را از بزرگسالان ختنه­‌شده. به راستی تفکیک بسیار مهم، و از قضا همان که نادیده می­‌ماند، خط فاصلی است که میان کسانی که مشمول ختنه می­‌شوند [ختنه­‌پذیران] یعنی پسران و مردان، کودکان و بزرگسالان، و کسانی که مشمول ختنه نمی­‌شوند [ختنه ناپذیران]  یعنی دختران و زنان کشیده می­شود. و از همین رو مجموعه‌ای پنهان و از­قلم‌­افتاده از افرادی [زنان] داریم که تنها در ارتباط با آنهاست که این گروهِ تاسیس‌­یافته یا برنهاده [جماعت مردان] تعریف می‌­شود. مهمترین پیامد این آیین از قضا همانی است که کمتر از همه توجه برمی­‌انگیزد: این آیین با برخورد متفاوت با زنان و مردان این تفاوت را تبرک  بخشیده و آن را تاسیس[۱۵] می­‌کند و در همان حال مرد را به هیات مرد، یعنی ختنه‌شده، و زن را به هیات زن، یعنی محروم از عملیات آیینی [ختنه] تاسیس می­‌کند[۱۶]. تحلیل این آیین کابایلی به خوبی نشان می‌­دهد که  ختنه پسر [نونهال یا نوجوان] را نه آنقدر از [عوالم] پسربچگیِ خود یا سایر پسربچه­‌گان بل از زنان و عوالم زنانگی جدا می‌­کند، به عبارتی از مادر و هر آنچه  متلازم با اوست از قبیل رطوبت[۱۷]، نارسی[۱۸]، خامی[۱۹] ، بهار[۲۰]، شیر، نرم­‌خویی[۲۱]و غیره. می­‌توان با یک نگاه دریافت که همانطور که فرآیند نهادمندی[۲۲]، صفاتی ماهیتا اجتماعی را طوری [به افراد] تخصیص می­‌دهد[۲۳] که همچون ماهیت طبیعی آن‌ها جلوه کند، آیین تاسیسی هم، مطابق مشاهدات پیر سنتیلیورس[۲۴] و  لوک دو هوش[۲۵]، منطقا متمایل است که تقابل‌های مشخصاً اجتماعی نظیر مردانگی/زنانگی را – با ایجاد نسبت‌هایی از این­ قبیل: نسبت مرد با زن مثل نسبت خورشید به ماه است- در تقابل‌های کیهانی ادغام و یک­‌کاسه کند، که حقا شیوه‌­ای کارساز در  طبیعی­‌سازی آنهاست. بنابراین آیین‌های جنسیتاً افتراقی[۲۶] تفاوت میان جنسیت‌ها را قداست می­‌بخشند. این آیین­‌ها تفاوتی صرفا موجود در عالم واقع را در هیات تمایزی[۲۷] مشروع، یا نوعی نهاد[۲۸] برمی‌­سازند. تفکیک یا جداسازی آیینی [میان جنسیت­ها] ( که خود سرمنشا تفکیکی [دیگر در عالم واقع] است) نوعی تحقق اثر قداست‌­بخشی است.

با این همه آیا به واقع می‌دانیم که قداست­‌بخشی و بویژه تقدیس[۲۹] یک تفاوت [مثلا میان زن و مرد] یعنی چه؟ چیزی که من خوش دارم تقدیس «جادویی» یک تفاوت بنامم چطور حاصل می­شود و نتایج تکنیکی آن کدام­‌اند؟  آیا تاسیس اجتماعی یک تفاوتِ از قبل موجود، آنهم به برکت کنش بنیانگذاری[۳۰]، مثل همان تفاوت جداکننده جنسیت‌­ها، تنها و تنها پیامدهایی نمادین دارد، به همان معنا که از هدیه نمادین سخن می­‌گوییم، به عبارت دیگر ابدا پیامد [قابل ملاحظه‌­ای] ندارد؟ کلمه قصاری در لاتینی هست که می­گوید «تو به ماهی درس شنا کردن می­دهی». و این دقیقا کاری است که آیین تاسیسی می­کند؛ آیین تاسیسی هم می­گوید: این مرد یک مرد است، به این معنا که یک مرد واقعی است، چیزی که همیشه در نگاه اول چندان هم واضح نیست. این گفته می­کوشد تا ریزجثه­‌ترین، ضعیف­‌ترین یا به عبارتی ز­ن­‌مآب­‌ترین مرد[۳۱] را به مرد واقعی بدل کند؛ مردی که به‌­واسطه تفاوتی ماهوی و ذاتی از زنان مردمآب[۳۲]، زن قوی و  درشت‌­اندام و نظایر آن متمایز است. تاسیس در این مورد یعنی قداست­بخشی یا به عبارتی تصدیق و تقدیسِ[۳۳] وضع خاصی از امور، نظم مستقر؛ درست همان کاری که constitution[34]  -به معنای سیاسی و حقوقی کلمه- می­‌کند. اعطای نشان یا عنوان[۳۵] ( شوالیه، قائم­مقام، رئیس جمهور و نظایر آن) عبارت است از تصدیق و تقدیس یک تفاوت (از پیش موجود، یا غیر آن) از طریق شناساندن [یا قبولاندن] و به‌­رسمیت­‌شناسی[۳۶] آن؛ عبارت است از هستی ­بخشیدن به آن به منزله قسمی تمایز اجتماعی که  فی­‌حدذاته توسط عامل گیرنده لقب و دیگر افراد پذیرفته و به­‌رسمیت­‌شناخته شده است.

یک کلام، چنانچه علوم اجتماعی در پی فهم بنیادی­‌ترین پدیدارهای اجتماعی است که همان‌قدر در جوامع پیشاسرمایه­‌داری باب است که در جهان ما (مدراک دانشگاهی[که امروزه روز صادر می­‌شود] به همان اندازه طلسمها در زمره امور جادویی‌­اند) می‌باید تاثیرگذاری نمادین آیین‌های تاسیسی را در حساب آورد، یعنی قدرتی را که این مناسک برای دستکاری واقعیت از طریق دستکاری در بازنمود[۳۷] آن دارند. برای نمونه فرآینداعطای نشان یا عنوان، تاثیر نمادینِ راستینی بر جای می­‌گذارد طوری که حقیقتا فرد را به هیات فردی تبرک‌­یافته یا نظرکرده[۳۸]، متحول می­‌کند: نخست به این دلیل که این کار، بازنمودهای او در نزد دیگران، و بالاتر از آن، رفتاری را که دیگران نسبت به او دارند، متحول می­‌کند (چشمگیرترینِ این تغییرات، این واقعیت است که او عناوینی محترمانه[۳۹] دریافت کرده و تعظیم‌­وتکریم [افراد] هم عملا متلازم با چنین عناوین و عباراتی است) ؛ و دوم به این دلیل که این کار همزمان هم بازنمودهای [یا تصورات] شخصِ گیرنده عنوان از خویش را تغییر می­‌دهد و هم رفتاری را که به گمان خویش می­باید جهت هم­نوایی با آن بازنمود­ها درپیش‌گیرد. با همین منطق و منوال می­توان دید که تاثیر همه عناوین و القابِ حاکی از  وجهه و اعتبار[۴۰]  – صلاحیت‌­نامه‌­ها[۴۱]–  نظیر القاب اشرافی و گواهی‌­نامه­‌ها [و عناوین] دانشگاهی، با افزایش  میزان و شدت اعتقاد به ارزش این القاب متداوما بر ارج و اعتبار دارندگان آن می‌­افزاید.

کنش تاسیسی نوعی کنش جادوگری اجتماعی است که می­تواند از عدم یا هیچ[۴۲]، تمایز  بیافریند  یا به طریقی دیگر (که بیشتر رایج است) به یمن بهره­گیری از تفاوتهای از قبل موجود، مثل تفاوتهای بیولوژیکی میان جنسیتها یا – در مورد تاسیس [یا تعیین] وارث با معیار ارشدیت- تفاوت سنّی، تمایزآفرینی کند . به این معنا، نظیر مورد دین وفق نظر دورکیم، تمایز [ یا تفاوت اجتماعاً برساخته] توهمی است که پایی در واقعیت دارد[۴۳]، تحمیل نمادین [نوعی تمایز] که مبنایی در عالم واقع دارد[۴۴]. تمایزاتی که اجتماعاً اثرگذارتر از همه­اند چنان می‌نمایند که گویا بر مبنایی عینی بنا شده­اند (برای نمونه در این مقام به مفهوم «مرز طبیعی» در جغرافیا می­اندیشم) . با این همه، همچنان که در مورد طبقات اجتماعی پیداست، مبانی و معیارهای مختلف تفاوتگذاری مولد تفکیک­‌هایی است که هرگز تماما با یکدیگر هم­‌خوان و هم­‌راستا نیستند، و به این ترتیب همواره با چندین پیوستار یا توزیع پیوسته سرو کار داریم.[۴۵] با این حال، جادوگری اجتماعی همواره دستدرکارِ تولید ناپیوستگی از دل پیوستگی است. مَثَل اعلای این مورد و نیز نقطه آغاز بحثم امتحانات رقابتی[ورودی] دانشگاه یا کنکور است. امتحان رقابتی کنکور میان آخرین فرد قبولی و اولین مردودی، تمایزی [با منطق] همه یا هیچ قائل می­شود که در سراسر عمر افراد به قوت خود باقی است . اولی از نهادی نخبه­پرور مثل اکول پلی تکنیک فارغ­التحصیل شده و  از همه منافع و مزایای مرتبط با آن برخوردار می­شود؛ دومی اما، به هیچ کجا نمی­رسد.

هیچ کدام از معیارهایی که در توضیح تکنیکی تمایز خاص شریف­زادگی[۴۶] (که تفاوتی مشروع تلقی می‌شود) به کار می‌رود کافی و وافی نیستند. مثلا فقیرترین شمشیرزن شریف­زاده[۴۷]  همچنان شریف می­ماند (ولو آنکه وجهه­اش به واسطه فقر به تناسب دوره­های تاریخی و سنن ملی مختلف  تا حدودی مخدوش شود)  و بالعکس بهترین شمشیسرزنِ وضیع[۴۸]  همچنان وضیع یا عامّی می­ماند(گیرم که با چیره­دستی در کاری که نوعا خاص شریف­زادگان است برای خود قسمی شرافت دست­وپا کند).  همین نکته در مورد هر معیارِ معرفِ شریف­زادگی در هر برهه از زمان صادق است از قبیل: وقار[۴۹]، آداب‌دانی[۵۰] و امثال آن. تاسیس یک هویت – که می­تواند لقبی حاکی از شرافت یا نوعی انگ باشد (تو هیچی نیستی مگه یک …) – همانا تحمیل یک نام  یا ماهیتی اجتماعی[۵۱] است. تاسیس – تخصیص یک ماهیت[۵۲]، قسمی صلاحیت[۵۳]–  عبارت است از تحمیل حق بودن یا تکلیف به بودن مطابق آن ماهیت تخصیصی (یا آنگونه شدن) است. [تاسیس] اِخبار یا فهماندن[۵۴] به دیگری است که ماهیتش از چه قرار است و به اقتضای آن رفتار و کردارش چگونه باید باشد. در این مورد وجه اِخباری [یا توصیفی] معادل وجه امری [یا تجویزی] است[۵۵].  طریق شرافتمندییا آیین بزرگ­منشی[۵۶] تنها شکلی پیشرفته از عباراتی از این دست است که «او مرد به تمام معنا است». تاسیس همانا اعطاء تعریفی اجتماعی، یا نوعی هویت است و در عین حال تحمیل حد و حدود. به این ترتیب «شریف­زادگی اقتضا می­کند که …» می­تواند ترجمه‌ی این عبارت افلاطون Plato’s ta heautou prattein [کار یا وظیفه خود را انجام دادن] باشد یعنی رفتار و کرداری متناسب با ذات و جوهر فرد و لاغیر، که در مورد فرد شریف­‌زاده به معنای رفتار و کرداری در خور شان و پرهیز از کسر شان خویشتن است. بر شریف­‌زاده است که شرافتمندانه رفتار کند و مبدا [یا مثال] شرافت همانقدر در یک رفتار [خاص] شرافتمندانه هویدا است که مبدا رفتارهای شرافتمندانه در ذات شرافت. جملات زیر را صبحی در روزنامه خواندم: «آقای کورت فوگلر، رئیس کنفدراسیون موظف است که سه شنبه بعد از ظهر پیام تسلیت مجلس فدرال[۵۷] را به مناسبت درگذشت انور سادات به ملت مصر ابلاغ کند.» سخنگوی صاحب­صلاحیت کسی است که موظف است و به عهده اوست که از جانب جمع سخن گوید. این کار هم امتیاز و هم وظیفه اوست، نقش راستین او، و در یک کلام در حوزه صلاحیت (به معنای حقوقی کلمه) او است . ذات یا ماهیت اجتماعی عبارت است از مجموعه اختصاصات و تخصیصات[۵۸] اجتماعی که حاصل کنش تاسیسی است؛ کنشی که خود در هیات عمل تشریفاتیِ طبقه‌­بندی، آنچه را که [به افراد] تخصیص می‌دهد [عملاً] تولید [و محقق] می‌­کند.

به این ترتیب کنش تاسیسی نوع خاصی از کنش هم­رسانی است: [به این صورت که] چیستیِ هویت فرد را به او می­‌رساند یا تفهیم می­‌کند،[۵۹] به نحوی که با ابلاغ علنی هویت مذکور در حضور دیگران هم آن را به او ابراز و هم بر او تحمیل می­‌کند. (kategorein [که ریشه مصدری کلمه category -طبقه‌­بندی- و categorization -طبقه­بندی کردن- است ] در اصل به معنای اتهام‌­زنی علنی است) و به این ترتیب چیستی و چگونه باید بودنِ فرد را به شیوه ای آمرانه[۶۰] به او حالی می‌­کند. این نکته به خوبی در مورد توهین، نوعی لعن یا نفرین (sacer [مقدس، متبرک] به معنای ملعون هم هست) موضوعیت دارد که قربانی را در محدوده اتهام [انتسابی] خاصی محبوس کرده و سرنوشت او را رقم می­‌زند. با این حال مصداق بارز این نکته را در [پدیده] اعطای عنوان [یا لقب­‌دهی] یا [همان] کنش نامیدن باید جست، حکم تخصیصیِ[۶۱] منحصراً اجتماعی‌­ای که به فردِ مربوطه تمامی مندرجات یک تعریف اجتماعی را تخصیص می­‌دهد. به برکت اثر همین تخصیص الزام‌­آور[۶۲] (شریف‌­زادگی اقتضاء می­‌کند که…) است که آیین تاسیسی مهم‌ترین پیامدها و آثار «واقعی» خود را تولید می­‌کند: فردِ برنهاده یا تاسیس‌­یافته حس می‌­کند که ملزم به اطاعت از تعریف یا همان مرتبه کارکردی خویش است. وارثِ منسوب یا کسی که عنوان «وارث» (با معیاری کم و بیش دلبخواهی) به او اطلاق شده از همین حیث از سوی کل گروه- اول از همه خانواده- به‌­رسمیت­‌شناخته­‌شده و با او به همین قرار معامله و رفتار می­‌شود و همین برخورد متفاوت و تمایزگذار بناگزیر او را برمی­‌انگیزد تا ماهیت [انتسابی] خویش را محقق کرده و مطابق ماهیت اجتماعی خود زندگی کند. جامعه­‌شناسی علم نشان داده که بزرگ­ترین توفیقات علمی نصیب محققانی می‌­شود که در خوش­نام‌­ترین نهادهای آکادمیک تحصیل کرده‌­اند. عمده دلیل این امر میزان بالای جاه­‌طلبی­‌های ذهنیِ [ لازمه طی مدارج ترقی آکادمیک] است که خود منوط است به تصدیق جمعی (=عینی) این جاه­‌طلبی­‌ها و اختصاص آنها به طبقه­‌ای از عاملانی (مردان، دانشجویان موسسات برگزیده، نویسندگان صاحب نام و …) که نه تنها این جاه­‌طلبی‌­ها به مثابه حق یا امتیاز ویژه (در مقابل دعاوی گزاف مدعیان) به آنان می­‌برازد و مورد تصدیق قرار می‌­گیرد بلکه با تاکید و ترغیب [جمع] و تذکر مکرر به رعایت شئونات[۶۳]، مثل تکلیف به آنها محول و تحمیل می‌­شود. در این مقام به کارتون ساخته شولتز می­‌اندیشم که در آن اسنوپی [قهرمان کارتون]  نشسته بر سقف آلونک خود می­‌گفت: «چطور میشه آدمْ­ عادیْ بود وقتی که بهترینی؟» می­توان به سادگی پاسخ داد: زمانی که طبق فهم رایج – که خود حاصل اثر رسمیت­‌بخشی[۶۴] است–  بهترین باشی، یعنی یک  aristos[65]

«همانی شو که هستی» این اصل بنیادی، جادوی اجرایی تمامی کنش‌های تاسیسی است. ماهیت یا ذاتی که از طریق نامیدن یا لقب­‌دهی [به فرد] منسوب و مخصوص می­‌شود، یک fatum [66] [تقدیر، مشیت] در معنای دقیق کلمه است ( این نکته همچنین و بویژه در خطاب‌­و­عتاب­‌ها یا امرونهی‌­های گاه پیدا و گاه پنهانیْ هویدا است که اعضای گروه خانواده مدام در گوش کودکان می­‌خوانند،  و نیت انجام و شدت آن بر حسب طبقه اجتماعی، و در یک طبقه واحد هم متناسب با جنسیت و جایگاه در میان واحد خویشاوندی، متغیر است). تمامی مقدرات اجتماعی[۶۷]، از مثبت و منفی، که به برکت قداست­‌بخشی یا انگ‌­زنی حاصل آمده‌­اند به یکسان محتوم [۶۸]– در معنای مصیبت‌بار- هستند زیرا با اتصاف صفاتی به افراد، و مجبور کردنشان به پذیرش آنها، آنان را درون حدومرزهایی [مختص آن اوصاف] محبوس می­‌کنند.  وارث خودخوانده شبیه وارث [حقیقی] رفتار خواهد کرد و به این ترتیب به قول مارکس سهم‌برِ ارث می­‌شود: به عبارتی از منافع و امتیازاتی برخوردار می‌­شود و [دیگران] صفاتی به او می­‌بندند که او خودش [پیشاپیش] به خود بسته است.

البته موارد نادری هم هست و روال مذکور استثنائاتی هم دارد. وارث بی‌­اعتبار، کشیشی که از دعوت دست کشیده، نجیب­‌زاده‌ای که خود را خوار و ذلیل کرده و یا بورژوایی که اینک از زمره عوام‌­الناس گشته. با این همه، حدودوثغور، مرز مقدس، همچنان واضح بر جای می‌­ماند. اوون لتیمور[۶۹] می­‌گفت و تکرار می­‌کرد که دیوار بزرگ چین نه تنها مانع ورود خارجی­‌ها بلکه مانع خروج چینی­‌ها از چین هم می­‌شد. همین نکته نقش‌ویژه‌ی تمامی مرزکشی‌­های جادویی هم هست (خواه مرز میان مردانگی و زنانگی، خواه بین قبولی­‌ها و مردودین نظام آموزشی): [یعنی] بازداشتن افراد داخل محدوده  یا اصحاب یمین از ترک موقع و مقام، کسر شان و تنزل مرتبه خویش. پارِتو[۷۰] هموراه می‌­گفت که نخبگان محکوم به فنایند اگر به خود باور نداشته باشند، اگر روحیات و اخلاقیات خویش را از دست بنهند و اگر قدمی به سمت عبور از مرزها در جهتی معکوس بردارند. و این البته از جمله کارکردهای کنش تاسیسی هم هست: نکوهش پیوسته هر تلاشی که در جهت گذشتن از مرزها، در راستای تخطی، رها کردن و یا دست کشیدن باشد.

همه‌ی انواع اشرافیت‌ها می‌باید جد و جهد بسیار به خرج دهند تا به تازه‌­وارد ضرورت پذیرش ایثار و از خود گذشتگی­‌ای را بقبولانند که از مقتضیات این امتیاز ویژه [=اشرافیت] یا لازمه اکتساب مذاق یا طبعی[۷۱] پایدار است که شرط حفظ این امتیاز محسوب می­‌شود. زمانی که گروه مسلط، صاحب فرهنگ یعنی تقریبا همیشه اهل ریاضت و [لذا] کشمکش و تعارض هم هست، آن­‌وقت عملیات تاسیس می­باید وسوسه­‌های ناشی از طبیعت [افراد] یا ضد فرهنگ را هم در حساب آورد. (مایلم در پرانتز اضافه کنم که وقتی از عملیات تاسیس سخن می‌­گویم یا آنکه تلقین یا القاء[۷۲] کم و بیش دردناکِ طبعی پایدار را از مقومات کنش اجتماعی تاسیس محسوب کردم مراد آن بود تا تمامی معانی و دلالتهای واژه تاسیس ‘institution’ را بر آن حمل کنم. پر ثمر خواهد بود اگر هم­‌صدا با پوانکاره در تاکیدش بر اهمیت گزینش واژگان، تنها معانی مختلف instituere و institutio [73]را گرد آوریم تا به ایده ای از کنش افتتاحی یا آغازگرِ برساختن، بنیان‌گذاری، فی الواقع جعل یا اختراع[۷۴] برسیم که از راه آموزش به ایجاد طبایع و عرف­‌و­عادات[۷۵] پایدار می­‌پردازد.) استراتژی عامِ عمدتا به کار رفته برای تقبیح وسوسه‌ی تحقیرِ خود عبارت است از طبیعی‌­سازی تفاوت و تبدیل آن به طبیعت ثانوی از رهگذر تلقین و تن­‌یافتگی[۷۶] آن در قالب عادت­واره[۷۷]. این امر نقش اعمال ریاضت­‌ورزانه و حتی دردورنج جسمانی در همه آیین‌­های طردکننده یا بیرون‌­گذار[۷۸] را توضیح می‌­دهد که به گفته دورکیم افرادی را با ویژگی‌های غیرعادی خلق یا تولید کرده و در یک کلام تشخّص می‌­بخشد. همین امر [ریاضت‌ورزی] مبین نقش «کارآموزی» هم هست که عموما به اعضای آتی نخبگان تحمیل می­‌شود (یادگیری زبانهای مرده، تجربه مدتهای مدید انزوا و…). همه گروه‌­ها بدن را ارج نهاده و با این عزیزترین مایملک خود به گونه نوعی خاطره رفتار می­‌کنند، و لذا رنجی که آیین‌های تشرف[۷۹] [آیین پذیرش تازه­وارد] در همه جوامع به بدن تحمیل می‌­کنند تنها زمانی قابل فهم است که بدانیم – و آزمایش‌های متعدد روانشناسی هم بر آن صحه می­‌گذارند- که پیروی مردم از یک نهاد با میزان شدت و دردناکیِ آیین‌های تشرف نسبت مستقیم دارد. عملیات تلقین، که تحمیل پایدار حد و مرزی دلبخواهی را میسر می­‌کند، در پیِ طبیعی­‌سازی گسست­‌های قاطعی است که یک مرزکشی تصادفی فرهنگی – از آن قبیل که در تقابل‌های بنیادینی چون زنانگی/مردانگی و امثال آن یافت می‌شوند – را به قالب شمِّ رعایت حدواندازه[۸۰] بنا می‌­نهد؛ شمّی که برخی را مستعد حفظ مرتبه و فاصله خویش و مابقی را مستعد رعایت حدواندازه خود و رضای به داده و بدل شدن به آنچه که باید باشند، و لذا محروم- به معنای اخص کلمه- ‌می‌­کند[۸۱]. همین عملیات تلقین به القاء طبایع پایدار نظیر ذائقه‌­های طبقاتی هم می­‌پردازد که به منزله ملاک انتخاب علائم و نشانه‌های بیرونیِ دالّ بر منزلت اجتماعی، نظیر نوع پوشش و سلوک بدنی[۸۲] یا زبان بدن، عاملان اجتماعی را به حاملان نشانه‌­های تمایزبخش بدل می‌­کند – و از آن میان علائم و نشان­ه‌ای تشخص تنها یک زیرطبقه محسوب می­‌شوند- و بدین طریق می­‌توانند افراد انسانی را با همان قطعیتِ ممنوعیت‌­ها و موانع آشکار، به هم بپیونداند و از هم بگسلانند (در این مقام به [پدیده] درون همسری می‌­اندیشم). نقطه مقابل نشانه‌های بیرونی (نظیر مدال و نشان‌های یادبود، یونیفرم­‌ها، درجات نظامی، نشان افتخار و غیره) که زینت [ و زائد بر] تن هستند، نشانه­‌های تن‌­­یافته یا عجین­‌شده با تن[۸۳] قرار دارند (از قبیل طرز رفتار، نحوه سخن گفتن- لهجه‌­ها – ، طرز راه رفتن یا ایستادن – نظیر طرز قدم زدن[۸۴]، وضع اندامی[۸۵]، یا حرکات و سکنات[۸۶]– آداب غذاخوردن یا امثال آن و ذائقه) که عامل تولید همه رفتارورویه‌­هایی هستند که خواسته و ناخواسته، به مدد تاثیروتاثرِ تفاوت­هایِ تمایزآفرین [یا تشخص‌آور]  دست در کار دلالت‌گری [اجتماعی] و نیز دلالت [یا هم‌­رسانی] منزلت اجتماعی [افراد] هستند و نقش محوله­‌شان این است که- نظیر اشکال مختلف تذکر به رعایت شئونات- به شیوه‌­ای متقاعدکننده­‌تر [از نشانه‌­های بیرونی] کسانی را که چه بسا شان و مرتبه اعطایی خود از قِبَلِ تاسیس را از یاد برده‌­اند (یا از خویش غافل مانده‌­اند) به خود آورد و هوشیار کند.

قدرت حکم یا داوری قطعی تخصیصی[۸۷]  – که حاصل امر تاسیسی است- بقدری خیره کننده است که می­‌تواند در برابر تمامی ردوانکارهای عملی تاب آورد. تحلیل کانتوروویتز از دو کالبد شاه موردی آشناست. شاه مفروض یا منسوب[۸۸] بس بیشتر دوام می­‌آورد از شاه [باالفعل] بیولوژیکی که هم میرا است و هم در معرض بیماری، ندانم‌­کاری و مرگ. به همین ترتیب اگر دانشجوی نهادی نخبه‌­پرور مثل اکول پلی تکنیک نشان دهد که استعدادی در ریاضیات ندارد این کار حمل بر آن خواهد شد که او تظاهر به نادانی می‌­کند یا قابلیت‌های فکری خود را مصروف اموری دیگر یا مهم­تر کرده است. اما آنچه از همه بهتر موید استقلال امر اعطایی از امر اکتسابی[۸۹] (برای یک بار هم که شده می­‌توان به پارسونز ارجاع داد) یا هستی اجتماعی در مقابل عمل اجتماعی است همانا امکان تمسک به استراتژی‌های تواضع یا شکسته‌­نفسی[۹۰] است که به فرد امکان می‌­دهد که تعریف اجتماعی خود را تا می­‌تواند انکار کند و در عین حال همچنان از رهگذر همان تعریف فهم و درک شود. استراتژی تواضع عبارت است از تخطی نمادین از مرزها که همزمان هم منافع حاصل از دنباله­‌روی از تعریف اجتماعی را به همراه دارد و هم منافع تخطی از آنها را. مثالی از این دست حکایت اشرا‌‌ف­‌زاده‌­ای است که دستی به کَََپَل درشکه‌­چی‌­اش می­‌زند و می­‌گوید «مرد صا‌ف‌­و­ساده‌ای است» ، به عبارتی از چشم یک اشراف­‌زاده صاف­‌و­ساده است یعنی از چشم کسی که ذاتا فرادست است و ذاتش اقتضای این گونه رفتارها را نمی­‌کند[۹۱].

قضیه به این سادگی­‌ها هم نیست و باید تمایزی وارد بحث کرد، بدین قرار: شوپنهاور در یکی از آثارش از «مضحکه‌ی ملانقطی» حرف می­‌زند یعنی خنده بر شخصیتی که رفتاری از او سر زده که در محدوده مفهومی که معرف اوست، نگنجد- به قول شوپنهاور مثل اسب [نمایشی] که فضولاتش را روی صحنه می‌­ریزد. مراد او اشاره به استادانی – بویژه استادان آلمانی نظیر اونرات[۹۲] در [رمان] فرشته آبی[۹۳] – است که درون حد و مرزهایی آنچنان سفت و سخت و به دقت تعریف شده فهم­‌و­درک می­‌شوند که سر پیچی از آن کاملا مشهود است و به چشم می‌آید. به خلافِ پروفسور اونرات که دل از دست داد و هرگونه لودگی[۹۴] –  یا هم­نظیر آن- مناعت طبع[۹۵] را فروگذاشت، فرد متواضع و در­عین­‌حال نظرکرده، عالماً عامداً از حدومرزها تخطی می­‌کند؛  به‌­این­‌ترتیب از امتیاز امتیازها برخوردار می­‌شود یعنی آزادی [گذار از مرزها] توام با حفظ برتری [ناشی از موقع‌­ومقام خویش]. و البته به همین دلیل است که فرد بوژوا، خاصه روشنفکر، می‌­تواند به هنگام سخن گفتن خود را مجاز بداند که [ساده‌­گیرانه] و با فراغ بال،  به اشکال مختلف، عامیانه­‌پرانی[۹۶] کند، امری که بر خرده‌­بورژواها حرام است چرا که آنان محکوم به قلمبه­‌گویی[۹۷] هستند[۹۸]. خلاصه، از  زمره‌ی منافع تبرک­‌بخشی آن است که با اعطای ماهیتی انکارناپذیر و نازدودنی به فرد تبرک‌­یافته تخطی های مکرر او را موجه و مشروع می‌سازد حالیکه در غیر این صورت همه ناموجه و غیرمجاز بود. آنکه به هویت فرهنگی خویش یقین دارد می­تواند قوانین بازی را دستکاری کند؛ مُقِر بیاید که از چایکوفسکی یا گرشوین لذت می­‌برد و حتی اصرار داشته باشد که بگوید چارلز آزنور یا فیلمهای درجه دو را می­‌پسندد.

کنش‌های جادوگری اجتماعی تنوع بسیار دارند، از ازدواج و ختنه گرفته تا تخصیص عناوین و اعتبارات، اعطای نشان سلحشوری، انتصاب [افراد] در سمت‌ها، مناصب یا تخصیص افتخارات، نصب برچسب کیفیت، امضا یا پاراف کردن به منزله مهر تایید، جملگی اعمالی هستند که توفیق‌شان در گرو آن است که امر تاسیسی – به معنای تاسیس یا برنهادن فعالانه‌ی کسی یا چیزی برخوردار از فلان منزلت یا ویژگی مفروض یا اعطایی- را کل گروه یا نهادی موثق[۹۹] تایید و تضمین کند. حتی وقتی که عمل تاسیس یک‌تنه به دست عاملی صاحب‌­صلاحیت آنهم به نحوی مقبول و معتبر انجام پذیرد (به عبارتی از حیث زمان، مکان و اسباب و لوازم و الخ که مجموعا صحت و اعتبار آن را تضمین می­‌کنند، مطابق عرف باشد، یعنی اجتماعا معتبر محسوب شده و لذا آیینی موثر و کارآمد باشد) باز هم [اثرگذاری آن] اساساً در گرو باور کل گروه (که چه بسا جسماً حاضر باشند) یا همان طبایعی است که اجتماعا طوری شکل گرفته‌­اند که شروط نهادیِ اعتبار یک آیین را بپذیرند و به‌­رسمیت ­بشناسند. (این نکته گویای آن است که اثرگذاری نمادین امر آیینی–به نحوی هم­زمان یا درزمان- به تناسب میزان آمادگی یا ترغیب­‌شدگی [مستعدشدگی] افرادی که امر آیینی ویژه آنها اجرا می­‌شود، متغیر است).

این­ها نکاتی است که پوشیده می­‌ماند از چشم زبان‌شناسانی که به پیروی از آستین نیروی کنش‌­گفته­‌ایِ[۱۰۰] بعضاً موجود در سخن، یا همان گفتارهای اجرایی، را تنها ناشی از خود کلام می‌­دانند [ و از منشا اجتماعی آن غافل می­‌مانند]. به خلاف جاعلانی که خود را دیگرگونه می‌­نمایانند، یا به دیگر بیان، عنوان، اختیارات و افتخارات دیگری را غصب می­‌کنند، و همینطور در نقطه مقابلِ نیروی صرفا تعویضی – کارآموز یا جانشین موقتی که بدون داشتن گواهی‌­نامه عهده‌­دار وظایف معلمی یا مدیری مدرسه است- ، نماینده مشروع (نظیر سخنگوی موجه و صاحب­‌صلاحیت) قرار دارد که مورد اعتقاد و باوری دربست­ْ‌پذیرفته و مهرتاییدخورده است. او در واقعیت مطابق ظاهر خود زندگی می­‌کند و واقعا همانی است که دیگران اعتقاد دارند زیرا واقعیت او- خواه کشیش و معلم خواه وزیر مختار- صرفا بر پایه‌ی ادعا یا داعیه شخصی او بنا نشده (که همیشه قابل رد و انکار است: این دیگه چه بازی­‌ای یه؟ فکر می­کنه کیه؟ و سوالاتی از این قبیل) بلکه بر پایه باور جمعی‌­ای است که به یمن امر تاسیسی تضمین شده و در هیات گواهی‌­نامه‌­ها و نمادهایی از  قبیل درجات نظامی، یونیفرم‌­ها و دیگر منتسبات [اجتماعی] عینیت یا انضمامیت یافته است. علائم تعظیم­‌وتکریم نظیر القابی که در خطاب به افراد به کار می­‌بر­یم (آقای رئیس جمهور، عالی­جناب و الخ) تکرار مکرر عمل تاسیسیِ افتتاحی یا آغازگری است که به دست یک مرجعیت مورد تصدیق همگان انجام شده و از­این­رو مبتنی بر اجماع همگانی[۱۰۱] است. این القاب اعتباری در ردیف سوگند وفاداری[۱۰۲] دارند، و گواهی هستند دال بر  به‌­رسمیت­‌شناسی شخص طرف خطاب، و بالاتر از آن، به‌­رسمیت­‌شناسی [عملیات] تاسیسی­‌ای که او را [بدین گونه] تاسیس می‌­کند (به همین دلیل است که تکریمِ تشریفات و تشریفات تکریم[۱۰۳] که معرف ادب و آداب‌دانی است از بیخ و بن صبغه سیاسی دارند). باور یا اعتقاد عموم که مقدم بر وجود آیین است شرط کارآمدی آیین به شمار می­‌رود. تنها برای مومنان می‌­توان موعظه کرد. و به همین منوال معجزه‌ای از امامزاده تاثیر نمادین سر نمی‌زند اگر همگان دریابند که جادوی کلمات تنها چشمه‌­هایی -طبایعی- را از خاک برمی­‌جوشاند که پیشاپیش مستعد و مهیای برجوشیدن شده باشند.

مایلم تا در مقام نتیجه‌­گیری پرسش نهایی را مطرح کنم هرچند می‌­ترسم مبادا متافیزیکی به حساب آید. آیا آیین­‌های تاسیسی، از هر قبیل، می­‌توانستند منشا اثر باشند  (در این مقام به مثالی می‌­اندیشم یعنی آنچه ناپلئون «زلم زیمبو» می‌­خواند و مرادش مدال‌­ها و نشان‌ها و دیگر اسباب تشخص بود) اگر قادر نبودند دستکم پوست‌ه­ای از معنا، یک هدف، به موجودات بی هدف یا همان افراد انسانی ببخشند یا به همین افراد احساسی از نقش داشتن، یا خیلی ساده، مهم بودن ببخشند و آنان را از ورطه‌ی بی­‌معنایی برهانند؟ معجزه حقیقی کنش­های تاسیسی آن است که کاری کنند تا افراد  تبرک‌­یافته [یا نظرکرده] باور کنند که وجودشان توجیهی دارد و در خدمت اهدافی است. با این همه موجودیت طبقه ممتاز و متشخص – به دلیل ماهیت اساساً تفکیکی، تفاوت­‌گذار و تمایزآفرین قدرت نمادین- در گرو قسمی لعن و نفرین است و لذا، در نقطه مقابل، شاهد لغزش محتوم طبقه همتا یا طفیلی آن [طبقه نامتشخص، گروه بیرون­‌مانده] به سراشیب عدم یا پست‌­ترین مراتب وجودی هستیم.

[۱] آدرس ایمیل: sahabdelan@gmail.com

آی­دی تلگرام: @armansetiz

*پیدا است که تمامی توضیحات، اعم از توضیحات پانویس و کلمات و عبارات داخل کروشه […] ، از مترجم است و همه- ولو از سر مختصر آشنایی و مصاحبتی دورونزدیکِ چندساله با بوردیو – از جنس تعبیر و تفسیر و برداشت.

[۲] Rites of Institution متن حاضر ترجمه مقاله‌­ای از کتابی است شامل مجموعه مقالات بوردیو در باب زبان با عنوان  «زبان و قدرت سمبلیک» که به قلم این مترجم ترجمه شده و در دست انتشار است.

[۳]  Arnold Van Gennep

[۴]  Victor Turner

[۵] lawful

[۶] Consecration یا متبرک­سازی. معادل consecration را اکثرا در مواردی که به غیراشخاص راجع است «قداست­‌بخشی» یا ندرتا «تقدیس» آورده‌­ایم اما در مورد اشخاصِ متصف به این صفت [consecrated] از تعبیر « تبرک­‌یافته » یا «نظرکرده» استفاده کرده‌­ام.

[۷] rites of institution

[۸] (‘appointing an heir’).

[۹] این معنا ظاهرا از کلمه institution در زبان انگلیسی و «تاسیس» در زبان فارسی و عربی مستفاد نمی­‌شود. در عین حال بوردیو در ادامه مقاله مهمترین معانی و دلالتهای مورد نظر خود از این واژه را توضیح می‌­دهد.

[۱۰] misrecognition

[۱۱] به عبارتی آیین­‌ها وجه تصادفی همه حدومرزها یا تفکیکات اجتماعی را از نظر پوشانده و آن­ها را – با ایجاد نوعی کژفهمی و اجماع همگانی- به هیات نوعی ضرورت بازمی­‌نمایانند.

[۱۲] solemn transgression

[۱۳] lawful

[۱۴] در آیین ازدواج، نظیر بسیاری از آیین‌­های دیگر، نقش، تعریف و تمایز اجتماعی مرد/شوهر/فرادست/سلطه­‌گر در مقابل زن/همسر/ فرودست/ سلطه­‌پذیر، تثبیت و تحکیم می‌­شود و در عین حال همین تمایز اساسی -که مقوم نظم اجتماعی است- به شیوه‌­ای تشریفاتی محو می­‌شود و افراد از آن درمی‌­گذرند مثلا مرد/شوهر به شکلی سمبلیک عهده‌­دار بعضی نقش­‌های زنانه می­‌شود و مرتبه اجتماعی خود را وامی­‌نهد و بالعکس زن نیز… به عبارتی آیین ازدواج هم مرزکشی زن/مرد را شامل می­‌شود و به­‌رسمیت می­‌شناسد هم تجاوز و تخطی از این مرزکشی را به شیوه‌­ای سمبلیک. بوردیو در این مقاله و جاهای دیگر، در کنار اهداف دیگر، به دنبال تبیین این تخطی سمبلیک نیز هست.

[۱۵] Institute

[۱۶] institute

[۱۷] humidity

[۱۸] greenness

[۱۹] rawness

[۲۰] spring

[۲۱] blandness

[۲۲] process of institution

[۲۳] assigning

[۲۴] Pierre Centilivres

[۲۵] Luc de Heusch

[۲۶] Sexually differentiated rites

[۲۷] Distinction نوعی امتیاز یا برتری

[۲۸] an institution

[۲۹] consecrate

[۳۰] constitution

[۳۱] effeminate man

[۳۲] masculine woman

[۳۳] sanction and sanctify

[۳۴] هم به معنای تاسیس، پی­‌ریزی و بنیان­گذاری است و هم به معنای قانون اساسی. یک تعبیر این سخن آن است که بسیاری از اصول، حقوق، امتیازات مصرح در قانون اساسی، نظیر برابری یا مساوات، آزادی، انواع حقوق افراد از قبیل حق برخورداری از آموزش و بویژه دسترسی یکسان به امکانات آموزشی، کار و.. در بسیاری از موارد اموری است که صرفا در متن قانون اساسی به صورتی مفروض به افراد (یا گروه­ها) تخصیص یافته و مورد تصدیق همگانی است و به دنبال آن یک نظم سیاسی و حقوقی و حتی اجتماعی حقانیت و مشروعیت یافته است. (بوردیو در آثار پژوهشی خود در مورد آموزش در مدارس و دانشگاه­ها نابرابری­‌ها را در عالم واقع و در حوزه آموزش به خوبی نشان داده است). به عبارت دیگر constitution (در معنای قانون اساسی) افراد یا گروه­‌هایی فرضاً برخوردار از برابری(و بسیاری دیگر از حقوق انسانی و اجتماعی) را بنیان می‌­نهد [یا جعل و ابداع می‌­کند] ( constitution در معنای دوم کلمه) و به این ترتیب یک رژیم سیاسی و حقوقی تصدیق و تقدیس شده و مشروعیت می‌­یابد. و باز به زبانی دیگر اصول و مفاهیمی چون برابری و آزادی و نیز حقوق و امتیازاتی چون حق دسترسی یکسان به آموزش، حقوق بشر و … اموری هستند که تا حدودی برساخته قانون اساسی هستند یعنی قانون اساسی آنها را بنیان نهاده و اساسا موجودیت بخشیده است؛ اینها به عنوان اصل یا حقی مصرح در قانون اساسی مورد تصدیق همگان قرار می­گیرند و نظم­‌های سیاسی و حقوقی خاصی را حقانیت و مشروعیت می­‌بخشند – و چه بسا در عالم واقع – دستکم به شکل مذکور در قانون- وجود خارجی نداشته باشند. این معنا در ادامه مقاله به صورت مبسوط مطرح می­‌شود.

investiture [35]

[۳۶] making it known and recognized

[۳۷] representation

[۳۸] Consecrated

[۳۹] titles of respect

[۴۰] titles of credit  and credence

  credentias [41]

[۴۲] ex nihilo

[۴۳] well-founded delusion

[۴۴] cum fundamento in re

[۴۵] هر معیار تفکیک یا تقسیم‌­بندی موجد نوعی خاص از توزیع افراد در فضای اجتماعی است که با معیار تقسیم­‌بندی دیگر و نوع توزیع مقتضی آن متفاوت است. معیار جنسیت موجد تفکیک زن-مرد شده و افراد را بر این مبنا در فضای اجتماعی توزیع می­‌کند و حال آنکه معیار نجابت یا شریف‌­زدگی موجد تفکیک شریف-وضیع شده و توزیع دیگری را موجب می‌­شود.

[۴۶] nobility

[۴۷] nobleman-fencer

[۴۸] commoner-fencer

[۴۹] bearing

[۵۰] elegance

[۵۱] social essence

[۵۲] to assign an essence

[۵۳] competence

[۵۴] Signify  در اصل به معنای دلالت و رساندن معنا است. دلالت در زبان فارسی و عربی هم به معنای معنا و معنادهی است و هم به معنای هدایت و راهنمایی. ترکیب «دلیل راه» که در ادبیات عرفانی و دیوان خواجه مکرر به کار رفته به معنای راهنما و بلد است. اینجا هر دو معنای این واژه مصداق دارد. به این معنا که با آیین یا عملیات تاسیسی هم معنا و ماهیت فرد به او اعلام و رسانده می­‌شود (معنای اول دلالت) و هم با این اعلام او به سوی این ماهیت تخصیص یافته  دلالت یا هدایت می­‌شود.

[۵۵] عبارت یا گفته­ای در توصیف یک فرد، گروه، طبقه که قرار است وجه وصفی یا اطلاع‌­رسان داشته باشد در حکم نوعی جمله امری یا اظهار تجویزی عمل می‌­کند و فرد یا گروه توصیفی را مجبور به تبعیت از آن وصف خاص می‌­کند. وقتی در قالب جمله‌­ای اِخباری یا توصیفی می­‌گوییم: یک شریف­زاده چنین می­‌کند. عملا فرد مورد نظر را مجبور به پیروی از رفتار و رویه‌­ای خاص می­‌کنیم.

[۵۶] code of honour مجموعه نصایح، پندها، دستورالعمل‌­ها و سیر و سلوک و هر آنچه از مقوله «چنین کنند بزرگان…» است. در ادب و فرهنگ فارسی رسائلی مشتمل بر این مضامین بسیار است از جمله رسالات طی طریق و سیر وسلوک عارفانه (نمونه…..)؛ فتوت­نامه­ها یا آیین جوانمردی که غالبا جنبه صنفی داشته و اصناف گوناگون هر کدام رساله مختصری در وصف رفتار شرافتمندانه در صنف خود تحریر کرده‌­اند؛ پندنامه­‌ها؛ کتبی در تربیت شاگرد، رهرو یا حتی فرزند نظیر قابوس­نامه و …. مراد بوردیو بیشتر وضع آداب و اصول رفتار شرافتمندانه به دست گروه­ها یا طبقات اجتماعی مختلف جهت تبعیت و پیروی اعضای خود و مهمتر از آن مکانیسم عمل این آداب و آیین­ها در هیات آیین‌­های تاسیسی است.

[۵۷] Federal Council

[۵۸] attributes and attributions

[۵۹] signifies

[۶۰] authoritative

[۶۱] judgement of attribution

[۶۲] statutory assignation

[۶۳] incessant calls to order

[۶۴] Officialization  توضیح بوردیو در ص۴۰ کتاب «رئوس یک نظریه کنش» گویا است: ….استراتژی‌های که به دنبال تولید رفتارهای بقاعده regular)) هستند خود یک رده از استراتژیهای رسمیت­‌بخشی محسوب­اند که هدفشان استحاله منافع «خودخواهانه» ، شخصی، خاص (این تعابیر تنها در روابط و مناسبات میان یک واحد اجتماعی و واحد اجتماعی فراگیر دیگر در سطحی بالاتر تعریف می‌­شوند) در قالب منافعی بی­‌طرفانه، جمعی، همه­‌پذیر و مشروع است. ….در اختیار داشتن سرمایه مرجعیت یا اقتداری که لازمه تحمیل تعریفی [خاص] از موقعیت است- بویژه در در لحظات بحرانی که قطعیت و قاطعیت داوری جمعی رو به افول نهاده- به معنای داشتن توانایی بسیج گروه از راه رسمی‌­سازی (solemnizing) ، رسمیت‌­بخشی و لذا عمومیت­‌بخشی به یک حادثه خصوصی ( مثلا توهین به یک زن بخصوص را توهین به حرمت hurma کل گروه وانمودن) است.

[۶۵] اشرف یا برترین، از زمره اشراف یا شریف­زادگان

[۶۶] به معنای مشیت، تقدیر و حتی کلمه‌الله است. کلمه fate به معنای تقدیر و سرنوشت در انگلیسی امروزه از همین ریشه است.

[۶۷] social destinies

[۶۸] Fatal از همان ریشه fate  به معنای سرنوشت می­آید اما در زیان رایج، به معنای مصیبت‌بار و مرگبار است.

[۶۹] Owen Lattimore

[۷۰] Pareto

[۷۱] Disposition سلیقه، ذائقه، گرایش، کشش و حتی نگرش­ پایدار – ولو نه لزوما لایتغیر- افراد در رده‌­ها، طبقات و گروه­های مختلف با سرمایه­‌های متفاوت مادی، فرهنگی، اجتماعی و حتی سمبلیک.

[۷۲] inculcation

[۷۳] ساختن، سرشتن، تربیت، آموزش، نهاد، موسسه، عرف، سنت، نظم و ترتیب،…

[۷۴] invention

[۷۵] habits and usages

[۷۶] Incorporation  ذوق، سلیقه، نگرش­ها و گرایش­های افراد در کلیه رفتارها، حرکات و سکنات و اعمال جسمانی آنها به گونه‌­ای عینی و انضمامی نقش بسته و در یک کلام با بدن یا جسم آنها عجین شده است. به عبارت دیگر سلایق، گرایش­ها و نگرش‌­های افراد – در هیات عادات دیرپا- بر بدن آنها حک شده یا در قالب بدنی آنها متجسم شده یا تن­‌یافته است.

[۷۷] Habitus بوردیو در بسیاری مواقع از استعاره بازی (به گمانم بیش از همه به تاسی از ویتگنشتاین و گافمن) در توضیح برخی مفاهیم مورد نظر خود استفاده می­کند، امری که گاه راه­گشا است. به این ترتیب عادت­واره عبارت است از سلایق، قابلیت­ها، مهارت­ها و طبایع آمیخته با تن که ما در هیات نوعی «شمّ بازی کردن» در اختیار داریم. مثلا بازیکن بیس­بال «صرفا بلد است» که چه زمانی توپ را با سرعت ۹۵ مایل در ساعت پرتاب کند بدون آنکه به آن فکر کند. همه ما صاحب نوعی شمّ تن‌­یافته در موقعیتها یا «بازی­»های اجتماعی معمولا پیش آمده، هستیم. عادت­واره باعث می­شود تا ما در «موقعیت مناسب» رفتار یا انتخاب «درست» را انجام دهیم. عادت­واره ذائقه ما در انتخاب ابژه­های فرهنگی در حوزه هنرها، غذا و پوشش را هم شامل می­‌شود و به این سبب قرابت بسیاری با طبع یا مذاق [disposition] دارد.

[۷۸] Negative rites

[۷۹] rites of initiation

[۸۰] sense of limits

[۸۱] این جمله می­تواند معنایی دیگر- ولو بعید، اما همخوان با سخن بوردیو- داشته باشد: … آنان را از قوه‌ی تمییزِ یا تشخیص محرومیتی sense of deprivation که گرفتار آنند محروم کند. [به عبارتی آنان حتی از لوازم تشخیص محرومیت خود نیز بی­‌بهره­ می­‌شوند و لذا حتی قدرت درک محرومیت خویش را هم ندارند]

[۸۲] bodily hexis

[۸۳] incorporated

[۸۴] gait

[۸۵] posture

[۸۶] bearing

[۸۷] judgement of attribution

[۸۸] invested king

[۸۹] Ascription (امر اعطایی) خصوصیاتی که از محیط، وراثت، طبقه اجتماعی، خانواده و …. به فرد می­رسد (معادل پارسونزی امر انتسابی  بوردیو) در مقابل achievement (امر اکتسابی) که حاصل عملکرد خود فرد است.

[۹۰] Strategies of condescension

[۹۱] به عبارتی درست است که اشراف­زاده از سر شکسته‌­نفسی از موقعیت اشراف‌­زادگی خود فاصله می­‌گیرد ( یا از مرزبندی تمایز اشراف­زاده-عامی تخطی می‌­کند) و به شوخی دستی به کپل مرد درشکه‌­ران می­‌کشد (کاری که در شان اشراف نیست) و حتی از او تعریف می­‌کند، در عین حال با این کار به درشکه­ران و مابقی حضار می­‌رساند که این تعریف و تمجید ( و استفاده از عبارت «صاف­‌و­ساده» که نوعا در خطاب فرادستان به فرودستان استفاده می­‌شود) و آن دست به کپل کشیدن، همه از سر تفقد و بنده‌­نوازی بوده، والا چنین شوخی­‌های سخیفی در ذات و مقتضی شان او نیست. به عبارت دیگر اشراف­‌زاده با اظهار فروتنی و تواضع «به وجهی سمبلیک» از مرتبه اشراف­‌زادگی خود فرود می­‌آید و هم­نشین و هم­سخن و حتی هم‌­شوخی درشکه‌­ران می­‌شود و به این ترتیب – به دلیل همین شکسته­‌نفسی و بنده‌­نوازی- از مزایای تحسین و تمجید درشکه‌­ران (و علی­‌القاعده همه فرودستان و حتی فرادستان) برخوردار می‌­شود، درعین­‌حال به همه حضار می‌­رساند که همچنان او اشراف­‌زاده و فرادست است و دیگری درشکه‌­ران و فرودست. دست آخر اشراف­‌زاده با یک تیر دو نشان زده است، هم از منافع و مزایای «طبیعی» اشراف‌­زادگی خود برخوردار شده و هم از مزایای «تخطی سمبلیک» از آن با اظهار شکسته­‌نفسی و خاک­ساری. به تعبیر بوردیو تواضع یا شکسته‌­نفسی نوعی استراتژی است برای برخورداری از هر دو این امتیازها.

[۹۲] Unrat

[۹۳] رمانی از هاینریش مان

[۹۴] Sense of ridiculous

[۹۵] Sense of dignity

[۹۶] hypo-correction [ ترکیبی که به سیاق «تیکه­‌پرانی» جعل شده] به معنای پراندن یا استفاده گاه و بی­گاه از عبارات و تعبیرات عامیانه در خلال کلام

[۹۷] hyper-correction یا متکلف­‌گویی. بویژه اگر «متکلف» را هم صفت به حساب آوریم (یادآور نثر متکلف یا مصنوع در ادب گذشته ما، نثری پر از تقیید و پیچیدگی و عبارات مطنطن)  و هم قید (ناظر به حال و روز گوینده و به تکلف افتادن او به هنگام بکارگیری، بیان و اداء کلمات دهن‌­پر­کن)

[۹۸] فرد بورژوا یا روشنفکر با داشتن سرمایه بالا –اعم از سرمایه مادی، فرهنگی و سمبلیک- صاحب جایگاهی رفیع و مستحکم در میدان است و در عین حال مهارت و قابلیت سخن گفتن «سلیس و روان» به زبان رسمی و لهجه معتبر را دارد. بنابراین می­تواند با فراغ بال و اطمینان خاطر در خلال سخنان خود از عبارات و تعبیرات عامیانه و غیررسمی نیز استفاده کند و با اقبال مخاطبان مواجه شود. و به این ترتیب هم از منافع حاصل از سخن گفتن سلیس و استادانه به زبان رسمی بهره ببرد و هم از منافع سخن گفتن به زبان و لهجه عامیانه ( و در عین حال معتبر). از طرفی زبان یا لهجه­ مادری فرد با سرمایه پایین، نظیر خرده بورژوا، مقبولیت ندارد و سرمایه محسوب نمی­شود [ به این دلیل که عادت­واره او- که حاصل میزان دسترسی به آموزش و دیگر انواع سرمایه فرهنگی و حتی مادی است- امکان فراگیری و کاربرد «سلیس و روان» زبان رسمی و لهجه معتبر را فراهم نیاورده است] و با این حال او مجبور است تا به همین زبان رسمی یا لهجه معتبر- بخوانید زبان فرادستان- سخن بگوید. از این رو به تکلف می­افتد، مشوش می­‌شود، به تته پته می‌­افتد و به دو اعتبار «قلمبه‌­گویی» یا «متکلف­‌گویی» می­‌کند: یکی به این اعتبار که کُمیتش در بیان، اداء حروف [articulation] و تلفظ «درست» یا «بی‌­لهجه» (یا همان تلفظ مطابق زبان رسمی یا لهجه معتبر) می­لنگد و بالاجبار از کلمات و عباراتی استفاده می­کند که درست بر زبانش نمی‌­نشیند و دوم به این اعتبار که کاربرد «درست و معتبر» بسیاری از کلمات و عبارات – اعم از اصطلاحات عامیانه یا رسمی- را نمی­‌داند یا به خوبی نمی­‌داند و گاه از کلمات و عبارات و اصطلاحاتی استفاده می­‌کند که در غیر موضع خود به کار رفته­اند، «توی ذوق می­‌زنند». دست آخر آنکه چنین فردی هنگام سخن گفتن در میان جمع همیشه در تکلف است و متکلف­‌گو و نیز در معرض اشتباه و تشویش مدام.

[۹۹] recognized

[۱۰۰] illocutionary force به گفته آستین کنش‌­گفته سخنی است که تنها حاوی اطلاعات نبوده بلکه صرف گفتن آن موجب انجام کاری در همان لحظه (پایان جلسه را اعلام می­کنم) یا در آینده ( قول می­دهم که… یا قسم می­خورم که…) شود.

[۱۰۱] consensus omnium

[۱۰۲] allegiance oaths of

[۱۰۳] respect for forms and the forms of respect

[a] بنگرید به:

  1. Bourdieu, ·:Epreuve scolaire et consecration sociale’, Acres de la recherche en sciences sociales, 39 (September 1981), pp. 3-70.